دلی آتش فشان خواهم من از تو

بدل دردی نهان خواهم من از تو

به حیرانی به کوه و دشت و دریا

ز گلزاران نشان خواهم من از تو

بدین ماتم سرا تنهای تنها

زبانی در بیان خواهم من از تو

به گلزاران گلی گم کرده ام من

رخ او را عیان خواهم من از تو

به شهر آشنایان آشنایم

که جانان را بجان خواهم من از تو

بدیده سیل اشکم بی امان است

در این سودا امان خواهم من از تو

شب تاریک و موج و بیمِ طوفان

ز دریا بر کران خواهم من از تو

به پاییزم ترا دیدن بهار است

بهاری در خزان خواهم من از تو

چو احمد می گشاید باب دل را

ندایی در جهان خواهم من از تو